معماری
خانه » بایگانی برچسب: اشعار عاشقانه

بایگانی برچسب: اشعار عاشقانه

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم- شعری از قیصر امین پور

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ، ما خورده ایم اگر دل دلیل است ، آورده ایم اگر داغ شرط است ، ما برداه ایم اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم ! …

ادامه نوشته »

دلی کز عشق جانان دردمند است-شعری از عطار

دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است دلا گر عاشقی از عشق بگذر که تا مشغول عشقی، عشق بند است وگر در عشق از عشقت خبر نیست تو را این عشق عشقی سودمند است هر آن مستی که بشناسد سر از پای ازو دعوی مستی ناپسند است ز شاخ عشق برخوردار گردی اگر عشق …

ادامه نوشته »

دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من-شعری از صفای اصفهانی

دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن، ناتوان شد رفتی چو تیر و کمان شد، از بار غم پیکر من می‌سوزم از اشتیاقت، در آتشم از فراقت کانون من، سینه من، سودای من، آذر من دل …

ادامه نوشته »

چه شبی بود و چه فرخنده شبی-شعری از حمید مصدق

چه شبی بود و چه فرخنده شبی آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید : ”زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت می توان از …

ادامه نوشته »

از باغ می برند چراغانی ات کنند-شعری از فاضل نظری

از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“ تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده …

ادامه نوشته »

در وصف خدا شعری از زنده یاد قیصر امین پور

پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره، پولکی از تاج او اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، کهکشان رعد وبرق شب، …

ادامه نوشته »

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم-شعری از مهدی سهیلی

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم …

ادامه نوشته »

پسته لال شعری از اکبر اکسیر

ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است آنها که لب گشودند؛خورده شدند آنها که لال مانده اند ؛می شکنند دندانساز راست می گفت: پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !  

ادامه نوشته »

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم -شعری از محمد علی بهمنی

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ می شود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟ اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

ادامه نوشته »

قصه دل – شعری از هوشنگ ابتهاج

امشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو فصه فراموش می کنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش می کنی در ساغر تو چیست که با جرعه نخست هشیار و مست را همه مدهوش …

ادامه نوشته »
قالب وردپرس