معماری
خانه » مطالب مفید (صفحه 3)

مطالب مفید

اشعار هوشنگ ابتهاج ( ه الف سایه )

امیر هوشنگ ابتهاج : فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد گرفت آن که ایینه ی صبح و قدح لاله شکست خک شب در دهن سوسن آزاد گرفت آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت منم و شمع دل سوخته ، یارب …

ادامه نوشته »

از بهترین های هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج : درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او که …

ادامه نوشته »

عاشقانه ترین شعر هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج : ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده ی تو را زبان نیست ور هست همه فسانه از توست …

ادامه نوشته »

از اشعار دلنشین هوشنگ ابتهاج

مهی که مزد وفای مرا جفا دانستدلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان چرا که آن گل خندان چنین روا دانست صفای خاطر آیینه دار ما را باش که هر چه دید غبار غمش صفا دانست گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال که دل به درد تو خو کرد و این …

ادامه نوشته »

زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست ( هوشنگ ابتهاج )

هوشنگ ابتهاج : زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست گم گشته‌ی دیار محبت کجا رود؟ نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست و لیکن …

ادامه نوشته »

دلم هر آنچه جفا دید وفا دانست … هوشنگ ابتهاج

مهی که مزد وفای مرا جفا دانست دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان چرا که آن گل خندان چنین روا دانست صفای خاطر آیینه دار ما را باش که هر چه دید غبار غمش صفا دانست گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال که دل به درد تو خو کرد و …

ادامه نوشته »

زمانه با من است / هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور گریه ی شبانه با من است برگ عیش و جام …

ادامه نوشته »

شب یلدا در شعر هوشنگ ابتهاج “سایه”

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان صد زلزله برخیزد آنگاه …

ادامه نوشته »

تعدادی از اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود دریا شود …

ادامه نوشته »

هوشنگ ابتهاج / زنده باش

چه فکر میکنی که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته‌ای است زندگی در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن رسیده ، راه بسته ایست زندگی چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره ‌های آب  غرق شد هوا …

ادامه نوشته »
قالب وردپرس